منتظر نباش

منتظر نباش كه شبي بشنوي ،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ،
به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم ،
باران مي آيد !
صداي باران را
می شنوی ؟
مرگ قو

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد
فريبنده زاد و فريبا بميرد
شب مرگ تنها نشيند به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد
گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا
كجا عاشقي كرد,آنجا بميرد
شب مرگ از بيم آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود آنجا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم
نديدم كه قويي به صحرا بميرد
چو روزي ز آغوش دريا بر آمد
شبي هم در آ غوش دريا بميرد
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد

عشق قشنگم
به جاي دسته گلي كه فردا بر گورم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
و به عوض سيل اشكي كه فردا بر مزارم ميريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
نميدانم چرا ؟!

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام روياهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير
دل من

در اتاقی که به اندازه يک تنهائيست
دل من
که به اندازه ی يک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زيبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه يک پنجره می خوانند

به دستام تکه کن ، پشتت به کوه
نترس از عاشقی،عشق با شکوه
خودت رو زير اشکام خيسو تر کن
به رسم عاشقی قصد سفر کن
به عياران دريا دل نظر کن
برای هر خطر سينه سپر کن

چرا چشمهاش پر از اشک شده بودن؟ چرا اون ، اينقدر مهربون بود؟ چرا اينقدر صبور بود؟ چرا حاضر شد کوله بار غصه های من رو که زير بارش زانوهام خم شده بودن ، به دوش خودش بگذاره؟ چرا حاضر شد دردهای سينه من رو تو قلب خودش جا بده؟ چرا اون اينقدر خوب بود؟ چرا اينقدر فداکار بود ؟ چرا......
شايد جواب هيچ کدوم از اين سوالها رو به درستی ندونم! اما حالا بهتر از هر وقت ديگه ای می دونم که چرا از عمق و جودم دوستش دارم
و حاضرم هر کاری رو براش انجام بدم!
when every thing has gone
you help me cary on
you lift me up, you make me strong
you give love to see me trough
what would I do
?without you by my side

گاهی اوقات رسوندن منظور و فکری که توی ذهن آدمه،تبديل می شه به سختترين کارهای اين دنيا!
اون وقتهايی که از خوبی حرف می زنی و ديگران جز پليدی ، چيز ديگه ای ازش برداشت نمی کنن! ........اون وقتهايی که حرف از اميد می زنی و برای ديگران نا اميدی معنی ميشه!........اون وقتهايی که از عشق حرف می زنی و نفرت تفسير ميشه!.......اون وقتهايی که از رسيدن حرف می زنی و جدايی و دوری برداشت ميشه!.........اون وقتهايی که صحبت از اطمينان در توانايی انجام کاری می کنی و ديگران تو رو به بی خبری از مشکلات و سختی های اون کار متهم می کنن!.....اون وقتهايی که حرف از صلح می زنی و برای ديگران جنگ معنی ميشه!.........
اون وقتهايی که سعی می کنی منظوری رو به کسی منتقل کنی و بعدا بفهمی که اون شخص از صحبتهای تو برداشت کاملا بر عکسی داشته!...........واقعا احساس می کنی به جز کلمات به ابزارهای ديگه ای هم احتياج داری! تا شايد ديگران منظور درست حرفهات رو بفهمند
گاهی اوقات واقعا کلمات خودشون بزرگترين حجابن!